تبليغاتX
باران می بارد...

باران می بارد...

know your own true worth,and you shall not perish

کسی نگفت چرا...؟

شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...

خدا خیلی ماهرانه به رخ میکشه خیلی چیزا رو...افسوس که خیلی ها یا نمی فهمن یا خودشون رو به نفهمی میزنن...

با خودم گفتم چه ساده...اما نگفتم چه صادق...می دونستم....................................اصلا نمی خوام به عقب برگردم...جز افسوس و حماقت چیزی برام نداره..

به خاطر تمام اشتباهات دیروز از امروز تا فردا یه هم سفر دارم....چاره ای نیست...

شاید این طوری بهتره...

 

׀ +׀ نویسنده: باران ׀ تاریخ: پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀


چه ساده سخت زیستم...

پاییز دل هزاران بار از پاییز طبیعت غم انگیزتر است

׀ +׀ نویسنده: باران ׀ تاریخ: سه شنبه سوم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

و خزان بود فصل آمدنم...

 

خدایا فقط یه سوال.....

و دیگه هیچی...........................

׀ +׀ نویسنده: باران ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

شاید وقتی دیگر...

 

منتظر نباش که شبی بشنوی
ازاین دلبستگی های ساده ، دل بریده ام
که روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام
یا به ستاره دیگری در آسمان سلام کرده ام
توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری
در همان دامنه دور رویا بمان
هر جور تو راحتی بی بی باران!
همین سوسوی تو از آنسوی پرده ی دور
برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گهگاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
این کار هم که نور نمی خواهد
می دانم که مثل همیشه خط ناخوانای مرا خواهی خواند!
می دانم که به حرفهای من می خندی
با چال های مهربان گونه ات...
هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم باران می آید..
صدای باران را می شنوی...؟


"یغما گلرویی"

׀ +׀ نویسنده: باران ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

در باره من

آدم برفی تنها یک پا دارد
و چشمانش دکمه است
و پیراهنش کهنه پاره ای...
اما می خندد
آدم برفی در برف
می خندد...
چرا که شانس این را داشته است
که باشد!
که آدم برفی باشد!...


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· کسی نگفت چرا...؟
·
· و خزان بود فصل آمدنم...
· شاید وقتی دیگر...
· خوش...بختی
· پاییز + بارون
· ؟
· دلم میگیرد
· ...
· هر چه باداباد...


لینکهای روزانه

· اهدای عضو(بیمارستان مسیح دانشوری)
· موسسه خیریه کودکان مبتلا به سرطان محک


لینکدونی

· دانشگاه من
· خط خطی های یک معلم ریاضی
· زندگی زیباست
· عشق و دلدادگی
· خاطرات استاد فیزیک
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات





ترجمه قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM